رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

رادین همه زندگی

شروع غذاي كمكي

  رادين  جونم  امروز سومين روزي هستش كه غذاي كمكي رو براي شما شروع كردم. به توصيه دكترت با لعاب برنج واز يك قاشق  شروع كردم وقراره تا ده روز ديگه لعاب برنج بخوري .  فكر مي كردم دوست داشته باشي اما قيافه ات ديدني مي شه  وقتي بهت لعاب برنج ميدم ، كلي سر وصدا مي كني وانواع شكلك هارو در مي آري از بس بدت مياد و از سه قاشق امروزت ، فكر كنم فقط يك قاشقش وارد معده ات شد وبقيه اش رو اطراف دهنت پخش مي كردي. نتونستم ازت عكس بگيرم در اولين فرصت حتما عكس  غذا خوردنت رو مي گيرم. بالاخره آقا رادين كم كم داره موهات در مياد ، وقتي دنيا اومدي موهاي كمي داشتي اما وقتي سه ماه نيم شدي موهات خيلي سريع ريخت ، خ...
17 دی 1390

بغلي شدن رادين جونم

رادين جونم ، پسر خوبم ،حسابي بغلي شدي ومن بعضي وقت ها احساس خستگي مي كنم ، تازگيها ،كمر م هم درد گرفته. وقتي دنيا اومدي همه از جمله بزرگان فاميل ، دوستان وخيلي ها گفتند بغلت نكنم تا بغلي نشي ،همه اين عزيزان به فكر من بودند وزماني كه قرار بود سر كار برم . اما بغلت كردم چون احساس مي كردم به من نياز داري ، چون احساس مي كردم 9 ماه تمام همراه من بودي وحالا چگونه در آغوشت نگيرم . به صداي من ، به شنيدن ضربان قلبم ، به وجود من عادت كرده بودي واز بدن من تغذيه مي كردي حالا من بايد پسرم رو از همه داشته هاش محروم مي كردم و آن 9 ماه را فراموش مي كردم وفقط زمان شير خوردن در آغوشت مي گرفتم تا مبادا خودم خسته بشم اين خيلي بي انصافيه براي نوزادي كه تازه مت...
11 دی 1390

اولين جدايي + 5 ماهگي

رادينم، همه هستي من  5 ماهگيت مبارك ، خوشحالم از اينكه وارد ماه ششم زندگيت مي شي. ببخش منو كه با تاخير 5 ماهگيت رو تبريك گفتم ، آخه مادري خيلي كار دارم ، زمان امتحانات بابايي هم داره نزديك مي شه . منم كه بايد خودم رو براي يكسري كارهاي اداري آماده كنم تا بتونم 45 روز ديگه به خاطر شما مرخصي بگيرم. نمي دونستم جدايي از پسر نازم اينقدر سخته ، امروز براي اولين بار ساعت ها بدون هم بوديم. يك دوره ضمن خدمت دارم كه از امروز شروع شد ، قرار بود بزارمت خونه مامان نسرين كه بابايي موافقت نكرد وگفت پسر قند عسلش بايد پيش خودش باشه ، منم صبح ساعت 8 وقتي خواب بودي رفتم ، نمي دوني چه حالي داشتم تا حالا اين جدايي چند ساعته رو تجربه نكرده بودم ، تا ظهر يك...
10 دی 1390

4 تا 5 ماهگی

  سلام گل پسرم، قند عسلم رادین جون خیلی وقته که از کارهایی که یاد گرفتی و دلبری هات و ... چیزی ننوشتم. در این یک ماه سرمون حسابی شلوغ بود راستی بعد از زدن واکسن چهار ماهگی هم یه سرما کوچیک خوردی که خیلی زود خوب شدی اما هنوز صبح ها از خواب بیدار می شی سرفه می کنی که دکترت گفت مهم نیست. . عمه الهام وعمه رامش اومده بودند ، من وبابایی هم پیششون خونه مادربزرگ فرخنده می رفتیم ویک شب هم ، همشون خونه ما اومدند . رادینم ، حسابی در این مهمانی ها آقایی میکردی و آروم بودی.قربونت برم که این همه مهمان نوازی. یه اتفاق خوب دیگه هم افتاده که الان نمی تونم اینجا بنویسم که اونم یکمی مشغولمون کرد . رادین جونم وقتی ٤ ماه ونیم تمام شدی ، یاد گرفت...
3 دی 1390

شب يلدا

   پسرم اولين شب طولاني زندگيت مبارك. برايت آرزو مي كنم كه هميشه در اين شب خوشحال  باشي وخاطرات خوبي رو پشت سر بگذاري.         امشب قراره  شب يلدا   پيش هر دو تا مادربزرگ بريم. چند ساعت خونه مامان نسرين و چند ساعت خونه مامان فرخنده  ، جالبه نه! آخه دوست نداريم هيچكدوم از مامانهامون رو در اين شب تنها بزاريم. شب طولاني است وما از اين ساعات شب استفاده مي كنيم . يلدا يعني يادمان باشد که زندگي آنقدر کوتاه است که يک دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت .     ...
30 آذر 1390

خوابي شيرين براي پسرم

چند شبي بود كه احساس ضعف داشتم ، دليلش رو نمي دانستم تا اينكه يه شب نزديك هاي صبح يك خواب ديدم................. خواب ديدم كه: با مادربزرگم سوار تاكسي هستيم كه من يكدفعه يه چيزي روي صندلي پيدا كردم ، يك پلاك طلا اله بود كه نام علي(ع) نيز در زير آن حك شده بود مادربزرگم هم در آن لحظه گفت كه او هم انگشتر تك نگيني پيدا كرده كه خيلي هم زيبا بود. به پلاك وانگشتر نگاه مي كرديم كه راننده تاكسي گفت به مقصد رسيديم ، پياده شديم ومن چند بسته شمع براي سلامتي يه نوزاد روشن كردم و بعد وارد سالني شدم كه پر از نوزاد هاي تازه متولد شده بود ، هم ذوق داشتم وهم تعجب كرده بودم كه چرا اينجا هستم ، كه ناگهان از خواب پريدم. كه ديدم باباي پسرم بيدار شده و در حال آم...
23 آذر 1390