رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

رادین همه زندگی

4 ماهگي و واكسن

رادين جونم سلام  عزيز دلم 4 ماهگيت مبارك . سه روز بود از وقت زدن واكسن 4 ماهگي گذشته بود ،كه رفتيم واكسنتو زديم، آخه بابايي اهواز بود ومنم دست تنها  ، مونده بودم چكار كنم چون وقتي هم بابايي بياد بايد صبح ها سر كار بره وديگه مرخصي هم نمي تونه بگيره  از بس براي دانشگاه مرخصي گرفته . شنبه صبح  بود كه  عمه رامش باهام تماس گرفت وگفت يك شنبه صبح براي واكسنت  باهامون مياد . از چند روز قبل استرس داشتم كه مبادا اذيت بشي . از صبح بهت قطره استامينوفن دادم تا اينكه عمه رامش اومد دنبالمون خونه مامان نسرين، البته بابا بزرگت وامير علي هم اومده بودن ، قبل از اين كه واكسن بزنم بردمت پيش دكترت كه ديديم آقاي دكتر قبلا...
7 آذر 1390

هدیه خدای مهربون

گاهی وقت ها که به چشم ها ی روشن معصومت نگاه می کنم  ولب هایی که بدون انتظار یک اشاره لبخند می زنند و دست هایی که از محبت به سویم دراز می شوند فقط وفقط خدا را به خاطر هدیه اش شکر می کنم. وقتی که در کنارت هستم و نوازشت می کنم و در آغوشت میگیرم، آرام سرت را بر روی شانه ام می گذاری احساس می کنم زیباترین وقشنگ ترین هدیه خدا را دارم. چون چشم بر هم زدنی روز ها آمدند ورفتند و اکنون پسر ناز من در آغوش من است. کاش می توانستم ثانیه های با تو بودن  را قفل کنم تا این لحظات بزرگ شدنت مثل برق وباد نگذرد. کاش پسر ناز من می توانستی از نگاهم ، راز درونم رابخوانی. نمی دانم چگونه احساس مادرانه ام را برایت تعریف کنم. فقط می توانم بگویم تا ب...
5 آذر 1390

اولين خواب رادين بدون كمك مامان وبابا

سلام قند عسلم رادين جونم نمي دوني چقدر امروز ذوق كردم. امروز صبح ساعت 6 نشده بيدار شدي و نخوابيدي ، منم پوشكتو عوض كردم ، شيرتو خوردي يكم بغلم گردونمت تا بخوابي كه ديدم بي فايده است. كلي انرژي براي بيدار بودن داشتي فقط مي خواستی بغلم باشي بعد از چند دور گردش در خونه با ماماني، گذاشتمت توي رختخوابت ورفتم سراغ صبحانه،  بعد از اينكه صبحانه خوردم وبابايي سر كار رفت  اومدم ببينم داري چكار مي كني آخه تا چند لحظه قبل صدات مي اومد كه داشتي بازي مي كردي . اومدم ديدم  ، به گل هاي پرده خيره شدي  و آروم آروم هستي ، از دور نگاهت مي كردم كه ديدم  يواش يواش داري چشماتو مي بندي و بعد از چند لحظه خوابت برد وتا ساعت 10 خوابيدي. رادين جون مي دوني من...
3 آذر 1390

شيرين كاري رادين جونم

سلام گل پسر ماماني خوابيدي ومن فرصت پيدا كردم بيام به وبت سر بزنم. گل پسرم ديگه حسابي داري پيشرفت مي كني وچيز هاي جديد ياد مي گيري. چيزهاي كه اطرافت هستند حسابي نظرت رو جلب مي كنند كشش و جاذبه اي نسبت به اطرافت پيدا كردي كه برات حسابي لذت بخشند. من هم خيلي لذت مي برم از اينكه من رو مي بيني ولبخند مي زني وتند تند دست وپاتو تكون مي دي. تازه براي اولين بار وقتي بازار برديمت ديگه نخوابيدي واطرافت رو با دقت خاصي نگاه مي كردي به صدا ها به خصوص صداي بوق ماشين ها عكس العمل نشون مي دادي. من وبابايي ديديم كه دوست داري اطرافت رو با دقت نگاه كني برديمت يه مغازه اسباب بازي فروشي شما هم با دقت به همه اسباب بازي ها نگاه مي كردي حتي اسباب بازي هايي ...
25 آبان 1390

تولد بابايي و سه ماهگي رادينم

سلام پسر مهربانم 4 آبان هم گذشت، رادين جونم اين روز براي من خيلي زيباست مي دوني چرا؟ چون هم تولد باباجوني بود وهم شما 3 ماهه شدي. بابايي رادين  تولدت مبارك.  رادين جونم ان شاالله هم شما وهم باباجوني 120 ساله شين . قند عسلم 10 روزي هست كه سعي مي كني اسباب بازي هايي كه جلوت مي ذاريم رو با دستهات بگيري  البته با دستهاي مشت شده ات ، بيشتر به آنها ضربه مي زني تا اينكه بگيري. نميدوني قيافه ات چه بامزه مي شه وقتي تمام تلاشت رو ميكني تا يه ضربه بزني از تمام قدرتت استفاده مي كني وگاهي وقت ها هم زمان يه صداهايي هم از خودت در مياري. راستي گريه هات خيلي كمتر از قبل شده، شب ها راحت تر مي خوابي هر چند هنوز دوست داري بغلمون سر...
11 آبان 1390

اولين سفر

سلام پسر كوچولوي عزيزم نمي دونم چرا هر وقت ميام برات بنويسم يه كاري پيش ميادو نوشته هام نا تموم مي مونن وسري بعد دوباره از اول شروع به نوشتن مي كنم. رادينم  هر چند دوست دارم تمام خاطرات اين روزهاي شيرين رو برات بنويسم اما واقعا زمان اين فرصت رو به من نمي ده. اين چند وقت كه نيامدم به وبت سر بزنم حسابي  سرمون شلوغ بوده واتفاقات زيادي اوفتاده. قرار بود  بابا يي آخر مهر ماه ماموريت چند روزي رو به تهران بره از اونجايي كه دوست داشت ما هم همراهش بريم  ،من رو راضي كرد كه شما رو براي اولين بار به سفر ببرم. واين اولين سفر شماست............ صبح روز پنج شنبه 28 مهر سفر رو آغاز كرديم اما هنوز از كرمانشاه خارج نشده بود...
9 آبان 1390

شناسايي دست ها

سلام گل پسر ماماني عزيز دلم الان 2 ماه و21 روزه از به دنيا اومدنت مي گذره و هر روز كه مي گذره كار هاي جديد ياد مي گيري. ديگه به خوبي من وبابايي رو مي شناسي. وقتي چند نفر كنارت هستند وشما هم گشنه اي توي اون جمع همش به من نگاه مي كني وبا هام حرف مي زني كه بغلت كنم وشيرت بدم. الان 3 روز ه كه دستهایت را هم پيدا كردي با چشمهاي نازت به دستهاي مشت شده ات نگاه مي كني وگاهي وقتها با دست هاي مشت شده ات ناگهان به صورتت مي زني . روز به روز شيرين تر مي شي البته هنوز با وجودي که خيلي خوابيدن رو دوست داري اما خوابيدن برات سخته وبايد كلي توي بغلمون بگردونيمت تا خوابت ببره بعضي وقت ها شايد تا سه ساعت هم بغلموني تا اينكه خوابت ببره. راس...
25 مهر 1390